تبليغاتX
بی نام و نشان
بی نام و نشان

رنج گل بلبل کشیدو شهرتش را باد برد , بیستون را عشق کندو شهرتش فرهاد برد

برای تو سرودم تا نفس بارید

راز انتظار واژه ها

غزلم با همه بی برگی اش تقدیم به تو.....

برایت اشک بافتم از حریر اشتیاق

تا سحرگاهان

لحظه ها با یک جهان تقددیم به تو.......

نبودی اما دیوار را نشانه کردم جای شانه های تو

ای پرستوی نیازم

شانه های بی پرم تقدیم به تو .......

تپش معنای زنده بودن داشت

در منجلابهای تردید

عشق با تمام دلپاکیش تقدیم به تو.......

انتظار زاییده عشق است

بعد از هر کوچی

چشم هایم با تمام بی قراری زیر پای تو........ 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/05ساعت 11:17 توسط بی نام و نشان| |
شبی بر دفتر قلبم کشیدم رد پایت را

کشیدم طرح زیبای غروب چشمهایت را

کنار هاله چشمت کشیدم عکس یک دریا

کشیدم روی امواجش حضور آشنایت را

ولی آن شب با دلی لبریز از آواز دلتنگی

زدم فریاد آه دلم دارد هوایت را

کنار طرح پاییزی کنار خلوتی مبهم

به خاطر می سپردم من تمام حرفهایت را

تو بودی و باران و شب و پاییز بی پایان

همان پاییز دلتنگی که می گیرد صدایت را

سحر شاید که باز آید به شهر آبی قلبم

به پایان می برد آن دم شبی بی انتهایت را

من اینجا منتظر هستم تو حتما باز می گردی.....

نوشته شده در شنبه 1388/02/26ساعت 10:16 توسط بی نام و نشان| |
منم آن عاشق و مجنون تو یار                              منم دلداده و شیدا و بیمار

شدم دیوانه چشمان مستت                                دلم را من سپردم در دو دستت

تو را از آسمانها یافتم من                                     تو را به گیسوی ماه بافتم من

مرا آواره و بی تاب نمودی                                     شبی آرام مرا بی خواب نمودی

شدم من همنشین با آن اقاقی                              که منزل کرده در کنج اتاقی

شدم هم صحبت گیتار و بلبل                                 شب و روز گویم از عشق تو ای گل

نمی دانم چه کردی با دل من                                که عشق پاک تو شد منزل من

بمان با من که بی تو فصل زردم                              که بی تو من غمم‌ دنیای دردم

بمان نازم که شعرت را بخوانم                               بمان نازم که من هم خوب بخوانم

نمی خواهم دگر تنها بمانی                                   نمی خواهم که شعر غم بخوانی

فقط خواهم که تا روز قیامت                                    اگر قسمت شود مانم کنارت....

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/17ساعت 11:50 توسط بی نام و نشان| |
دیروز یه روز خیلی خوب بود . خوب شروع شد.... اما خیلی بد تمام شد

دلم گرفته... از صبح که بیدار شدم حوصله هیچ کاری رو ندارم. فقط دلم می خواد بشینمو گریه کنم

دیشب اصلا خوابم نبرده واسه همین سرم خیلی درد می کنه

خدایا خیلی دلم گرفته از خیلیا

دلم میخواد داد بزنم.... بغضمو خالی کنم........گریه کنم.......اما نمیشه

خیلی تنهام ... اما میدونم مثل همیشه تنهام نمیذاری...

خدایا تنهام نذار که خیلی تنهام ... خدایا دوست دارم

دلم خیلی گرفته بود... اومدم آپ کنم بلکه یه کم اروم شم اما... 

وقتی اومدم آپ کنم خیلی حرف برای گفتن داشتم .... اما حالا نمی تونم چیزی بنویسم

برام دعا کنید..........

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/07ساعت 11:16 توسط بی نام و نشان| |
بازم سلام..............

وای نمی دونین چقدر خوشحالم

آخه استقلال قهرمان شده دلم نیومد آپ نکنم

اگه بدونین تو خیابونا چه خبره!!!!!!

همه با پرچمای استقلال و با سوت و جیغ و....  دارن شادی می کنن

منم این قهرمانی رو به همه استقلالی های عزیزم تبریک می گم

خدایا بازم متشکرم

نوشته شده در یکشنبه 1388/02/06ساعت 21:0 توسط بی نام و نشان| |
سلام.............

سلام...................

سلام........................

بچه ها جونم یه خبر خوب......

 استقلال قهرمان شد......

وای خدایا متشکرم.... متشکرم.... متشکرم

امروز یه روز خوب برای من بود که با قهرمانی استقلال کامل شد.

خدا جونم متشکرم .... خدا جونم متشکرم

به امید قهرمانی های بعدی استقلال

راستی یه خبر دیگه.... ذوب آهن سوراخ سوراخ شد

۴تا گل خورد

یه آفرین هم به بچه های فولاد می گم که شاهکار کردن

الان که درام می نویسم جشن قهرمانی استقلاله بچه ها من برم جشنو ببینم.

خدایا شکر شکر شکر. بچه های استقلالم دارن نماز شکر می خونن

نوشته شده در یکشنبه 1388/02/06ساعت 19:18 توسط بی نام و نشان| |
نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو

نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگیمو

چرا تو اول قصه همه دوسم می دارن

وسط قصه میشه سر به سر من می ذارن

تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارن

می تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم

می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه

تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه

می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم

ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام

یه دروغگو می شم و همیشه ورد زبونام

یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم

با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم ؟

من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره

توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟..........

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/03ساعت 12:36 توسط بی نام و نشان| |
سلام

من تا حالا تو وبلاگم همه مطالبی که نوشتم یا شعر بوده یا دلنوشته اما امروز می خوام یه مطلب جدید بنویسم البته جدید که نه یه مطلب قدیمی اما بسیار مهم که تو هر وبی میشه دید.

اول از همه من از شما یه سوال دارم ؟

چرا پسرا همشون اینقدر بی احساسن و فقط به دنبال لذت خوشون هستن و براشون مهم نسیت که طرفشون چقدر دوسش داره؟

من توی وبلاگهای زیادی گشتم اما بیشترین مطلبی که به چشمم خورده همین بوده ....

واقعا کسی جوابی برای این سوال من داره ؟

شما آقا پسرها با شما هستم .... چرا با احساسات یه دختر بازی می کنید ؟ چرا به دروغ بهش می گید دوسش دارید ؟ چرا از اول نمی گید دنبال چی هستید؟ چرا مثل آب خوردن قلب دخترا رو می شکنید؟ چرا وقتی یه دختر به احساس پاک می گه دوستون داره به تمسخر می گیرید؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا.......................؟

هزارتا چرای دیگه تو سرم هست که هنوز جوابی براش پیدا نکردم .

از شما خواهش می کنم اگه کسی جوابی برای سوالهای من داره به من بگه تا منم بدونم

ازتون می خوام کمکم کنید

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 11:4 توسط بی نام و نشان| |
می خواستم قرنی دیگر را بیابم در تو ...

نتوانستی...

می خواستم افسانه ی اندیشه های محزونم را بیابم در تو....

نخواستی....

می خواستم ذهنم را در چارچوب رویایی هزیان محبوس سازم...

می خواستم بهار باشم....

سبز باشم.....

ستاره باشم.....

می خواستم عاشق باشم....

نگذاشتی...!!

کدامین آشنایی را به دعوت خوانم امشب             که از نیش به ظاهر آلودش بیمارم امشب

 چگونه قصه ای را با رفیقم گویم امشب               که از دردم  به خوشجالی نیارم خنده بر لب          

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت 21:37 توسط بی نام و نشان| |

سلام به دوستای گلم.........

ولنتاین مبارک.............

یه شب خوب تو آسمون

یه ستاره بود شمک زنون

خندید و گفت کنارتم

تا آخرش تا پای جون

ستاره قشنگی بود

 آروم و ناز و مهربون

ستاره شد عشق خوب و

من شدم عاشق اون

اما زیاد طول نکشید

عشق من و ستاره جون

ابر اومدو ستارمو

دزدید و برد نامهربون

حالا فقط شبا بی اون

زل می زنم به آسمون

دلم می خواد داد بزنم

آخه این بود قرارمون....

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/24ساعت 20:34 توسط بی نام و نشان| |